تبليغاتX
مروارید چشام

سفر حج و راه اندازی مجله وراه رفته بدون پشیمانی

              

مجید اخشابی در خرداد ماه سال جاری برای چندمین بار به سفر حج مشرف شد.حاج مجید از آنجا با ما تماس گرفت و لحظاتی فضایی معنوی بین ما حاکم شد.

حاج مجید قصد دارد مجله ای راراه بیندازدوبرنامه های متنوع وجالبی را هم برای انتشار آن در نظر گرفته است.جالب است که یکی از معرفهای اصلی او برای این کار دکتر محمد رضا مهدیزاده سر دبیر نشریه "روزهای زندگی"است.

مجید به شدت درونگرا ومحتاط است ورفقایش کم اما حساب شده وقابل قبولند.قبل از اینکه در راهی قدم بگذاردبسیار زیاد آن را بررسی می کند به همین دلیل است که تا به حال راهی را نرفته که پشیمان شود.


 

نوشته شده توسط دل دیوانه در Sat 5 Jul 2008 ساعت 2:28 PM موضوع | لینک ثابت


تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

                  

چگونه يک مهندس عمران از عالم موسيقي سردرآورد؟
شايد بهتر باشد سوال خود را اين‌گونه بپرسيد که چگونه شد يک علاقه‌مند موسيقي، مهندس عمران شد؟ در اين صورت بايد بگويم که علاقه و توصيه پدر و مادرم موجب شد که مهندس عمران شوم زيرا پدرم تاکيد داشت که من در زمينه‌اي غير از موسيقي هم سعي کنم تخصصي به دست آورم. زماني که من موسيقي را شروع کردم، کمتر مي‌شد روي اين رشته به عنوان شغل حساب باز کرد. بنابراين پدر و مادر من هم مانند همه پدر و مادرهاي ديگر دوست داشتند که من يا پزشک شوم يا مهندس. من هم خواسته آنها را تحقق بخشيدم و مهندس شدم. 
چرا پزشک نشديد؟
اتفاقا دوست داشتم پزشک شوم اما نشد.
 چرا؟
داستان جالبي دارد. سال دوم دبيرستان بودم که براي فراگيري سنتور خدمت استاد پايور رسيدم. 
استاد فرامرز پايور؟
بله. ايشان از وضعيت درسي و شغل مورد علاقه‌ من پرسيد و من هم گفتم دوست دارم پزشک شوم و به همين علت در رشته تجربي تحصيل مي‌کنم.  
پس ما داستان يک موسيقي‌دان را که دوست داشت پزشک شود اما مهندس عمران شد مي‌شنويم؟
بله. پس از اينکه گفتم دوست دارم پزشک شوم، استاد پايور گفت ولي موسيقي‌دان شدن و پزشک شدن خيلي با هم‌جور در نمي‌آيند.
 چرا؟
استاد پايور گفت اگر شما يک روز براي پنج هزار نفر کنسرت داشته باشيد و درست در همان لحظه به شما بگويند آن مريضي که ديشب عمل کرديد در حال حاضر حال بدي دارد و بايد بر بالين او حاضر شوي، چه کار  مي‌کني؟ آيا براي وقت آن پنج هزار نفر ارزش قايل مي‌شوي يا براي حال آن بيمار؟ البته مشخص است که جان يک نفر ارزشي فراتر از وقت پنج هزار نفر دارد اما اين گفته استاد پايور من را سر يک دو راهي قرار داد و در نهايت باعث شد که پا روي علاقه خود به پزشکي بگذارم. به همين دليل من تغيير رشته دادم و در نهايت ديپلم رياضي و فيزيک گرفتم و مهندسي عمران خواندم. چند نقشه ساختمان هم براي فاميل کشيدم ولي آن را ادامه ندادم. 
بزرگ‌ترين نقشه زندگي شما چيست؟
بزرگ‌ترين نقشه زندگي من، زندگي کردن است.
 زندگي را چطور تعريف مي‌کنيد؟
زندگي مسيري پرفراز و نشيب است. زندگي يعني اينکه هنگامي که در نشيب هستيم، نااميد نشويم و تلاش بيشتري به خرج دهيم و هنگامي هم که در فراز هستيم، بدانيم که هنوز راه نرفته بسياري باقي است. طي اين مسير مهم انسان بودن است. زندگي فرصتي است براي نمايش انسانيت.
مي‌گويند پزشکان جسم آدمي و هنرمندان روح آدمي را درمان مي‌کنند و اتفاقا از رشته‌اي به نام موسيقي درماني نيز نام مي‌برند. انگار موسيقي و پزشکي هم خيلي از هم  دور نيستند!
روح آدم‌ها خيلي جلوتر از جسم‌شان حرکت مي‌کند و قبل از هر اتفاقي در جسم، اول اين طرز تفکر و نگرش آدم‌ها است که تغيير مي‌کند. براي جسم ما آن چيزي اتفاق مي‌افتد که روحمان مي‌خواهد. به همين دليل بعدها به اين نتيجه رسيدم که در انتخاب موسيقي به عنوان شغل و علاقه راه بدي را نرفته‌ام. چون موسيقي مي‌تواند ظرفيت‌هاي روحي و رواني ما را افزايش دهد اما پروسه تاثير موسيقي به روي فرد خيلي سريع نيست. وقتي شما قرص استامينوفن مي‌خوريد، سردردتان پس از مدتي خوب مي‌شود. اما اين‌طور نيست که بلافاصله بعد از گوش دادن به موسيقي، شرايط روحي شما خوب شود. تاثير موسيقي آني نيست. اين‌طور نيست که من با خواندن يک آواز کاري کنم که دندان درد شما خوب شود ولي موسيقي تاثيرات زيربنايي دارد چون به آدم روحيه‌اي بشاش، بانشاط، شاداب و پرانرژي مي‌دهد بنابراين موسيقي نقشي پيشگيرانه دارد زيرا کسي که روحيه‌اي شاداب دارد، صبح که از خانه بيرون مي‌آيد، حال خوش و خوبي دارد و با همه خوب رفتار مي‌کند. اين فرد به ديگران کمک مي‌کند و ديگران نيز به او کمک مي‌کنند. اين کمک‌ها موجب مي‌شود که فرد کمتر بيمار شود و زندگي بهتري داشته باشد و بسياري از ناراحتي‌هايي که ممکن است در اثر داشتن روحيه‌اي بد به وجود آيد، به وجود نخواهد آمد. امروزه روش‌هايي مانند يوگا، انرژي درماني، هيپنوتيسم و... ادعاي درمان‌گري دارند. اما در اصل اين روش‌ها توان درمان ندارند بلکه با تقويت روحيه بيمار به او کمک مي‌کنند که در مقابل بيماري مقاومت کند. در اصل به بيمار تلقين مي‌کنند که بهبود مي‌يابد. به نظر من بيماري که به بهبود خود ايمان داشته باشد، حتما به زندگي لبخندي دوباره خواهد زد. تمام اين روش‌ها سعي مي‌کنند که بيمار را مجاب کنند که مي‌تواند بر بيماري خود غلبه يابد. چون آمادگي روحي براي مقابله با بيماري، نقش به سزايي در مقابل بيماري دارد. موسيقي نيز مي‌تواند چنين تاثيري داشته باشد. امروزه پزشکان حاذق نيز از اين روش استفاده مي‌کنند. پزشک خوب در درجه اول با بيمارش ارتباط روحي برقرار مي‌کند و به او اميد به زندگي مي‌دهد. الان کمتر پزشکي با مريضش گفتگو مي‌کند. از برزويه طبيب نقل مي‌کنند که به بيمارش مي‌گويد: «من، تو و بيماري سه کسيم، اگر تو با من هم دست شوي، بر بيماري پيروز گرديم و اگر تو با بيماري هم پيمان شوي، آن‌گاه من شکست مي‌خورم.» بنابراين اراده براي غلبه بر بيماري، مهم‌ترين گام در درمان است. 
شما تصادف شديدي را از سر گذرانديد. داستان اين تصادف را برايمان تعريف کنيد تا ببينيم چگونه توانستيد بر جراحات پس از تصادف غلبه پيدا کنيد.
الان تقريبا در سالگرد آن تصادف به سر مي‌بريم. من براي اجراي برنامه‌اي به ساري رفته بودم و چون فرداي آن روز در تهران برنامه داشتم بايد شب به تهران برمي‌گشتم. بنابراين با همان راننده‌اي که به ساري رفته بودم، ساعت 10 شب به تهران برگشتيم. من در ابتداي مسير در صندلي جلو نشسته بودم اما وقتي خوابم گرفت، به صندلي عقب رفتم تا راحت‌تر بخوابم. تقريبا پنج دقيقه بود که به خواب رفته بودم که با ضربه تصادف از خواب پريدم. در اثر ضربه، من به صندلي‌هاي جلو خوردم و دنده‌ها و کتفم آسيب ديد. هر دو ماشين از سمت شاگرد به يکديگر برخورد کرده بودند و به دليل سرعت زياد، اين قسمت از ماشين به کلي آسيب ديده بود. 
پس اگر به صندلي عقب نرفته بوديد، احتمالا اين گفتگو الان به شکل ديگري انجام مي‌شد؟
احتمالا اصلا انجام نمي‌شد. پس از ضربه‌اي که به من وارد شد، حس کردم براي يکي دو دقيقه دچار ايست قلبي شدم و تقريبا مرگ را جلوي چشمانم ديدم. چون هوا تاريک بود، کسي مرا که روي صندلي‌هاي عقب دراز کشيده بودم، نمي‌ديد. در همين لحظه ماشين هم آتش گرفت. ديگر مطمين شده بودم که آخرين لحظه‌هاي زندگي‌ام را سپري مي‌کنم ولي بالاخره نفس‌هايم به صورت خيلي بريده برگشت و توانستم نفس بکشم و به سختي خود را از ماشين بيرون کشيدم تا دچار سوختگي نشوم. بالاخره با کمک مردم آتش خاموش شد ولي متاسفانه دو سه نفر به دليل سوختگي دست راهي بيمارستان شدند و من هم در بيمارستان بستري شدم. در اين تصادف سه تا از دنده‌هايم شکست، دستم آسيب ديد و گردنم هم دچار صدمه‌ديدگي شد. بنابراين برنامه کنسرت فرداي تصادف را لغو کردم. اما تقريبا چهار روز بعد برنامه‌اي در اطراف تهران داشتم. از برگزار کنندگان برنامه خواستم که آن را لغو کنند اما آنها گفتند که چنين چيزي امکان‌پذير نيست و از من خواستند که براي چند دقيقه در برنامه حضور پيدا کنم. بنابراين من با خودم گفتم که در برنامه حضور پيدا مي‌کنم و حداقل کاري که مي‌توانم انجام دهم، عذرخواهي از مردم است. خلاصه من با يک قفسه سينه باندپيچي شده و گردن بسته براي اجراي برنامه حاضر شدم و برنامه هم به خوبي اجرا شد. چهار روز بعد هم برنامه‌اي در سوئد داشتم و چون نمي‌توانستند براي فرد ديگري ويزا بگيرند، با سختي فراوان در آن برنامه حضور پيدا کردم. اما سخت‌ترين بخش کار اين بود که من تقريبا 10 روز پس از تصادف يک کنسرت داشتم که پنج هزار بليت براي آن فروخته شده بود و به هيچ‌وجه نمي‌شد کنسرت را لغو کرد. من ديدم تنها راهي که دارم، اين است که خوب شوم. حتما شما هم مي‌دانيد که وقتي شکستگي دنده‌ها اتفاق مي‌افتد چون شش‌ها خوب کار نمي‌کنند، ممکن است عفونت ريه‌ها هم به وجود آيد و اين امر مي‌تواند کيفيت خوانندگي را تحت تاثير قرار دهد. تا پيش از اجراي کنسرت، من هنوز حال مساعدي براي اجراي برنامه نداشتم و يک ساعت هر قدر صداي خود را آزمايش مي‌کردم، مي‌ديدم که صدايم درنمي‌آيد. گفتم مي‌روم و از مردم عذرخواهي مي‌کنم ولي وقتي آهنگ اول را خواندم و شور و هيجان مردم را ديدم، کم‌کم انگار بيماري از تن من رخت بربست و دو ساعت برنامه اجرا کردم. انگار انرژي عجيبي به داد من رسيده بود که توانستم برنامه را اجرا کنم. به مردم هم گفتم که اول لطف خداوند و بعد محبت شما در همين لحظه مرا درمان کرد. 
پس خوب شديد چون تصميم گرفته بوديد خوب شويد؟
بيماري که انگيزه لازم را براي به دست آوردن سلامت داشته باشد، حتما خوب مي‌شود. اما متاسفانه خيلي وقت‌ها ما بيماري را مي‌پذيريم در صورتي که بيماري جزو ذات انسان نيست و نبايد آن را بپذيريم. پدر من سرطان داشت و اين بيماري را پذيرفته بود. او به طور کامل از درمان نااميد شده بود و همين نااميدي و پذيرش بيماري موجب شد که او بهبود نيابد. اما خيلي از افراد مانند آرامسترانگ، قهرمان افسانه‌اي دوچرخه‌سواري، توانستند بر سرطان خود غلبه کنند چون نااميد نشدند و با آن مقابله کردند. 
آقاي اخشابي، وقتي حالتان خيلي خوب نيست، چه موسيقي‌اي گوش مي‌کنيد؟
حقيقت ماجرا اين است که آهنگي گوش نمي‌دهم بلکه مي‌خوابم. من وقتي حوصله و شرايط روحي و فکري مناسبي ندارم، مي‌خوابم.
 خوشا به سعادت‌تان که خواب‌تان در مشت‌تان است؟
من هر وقت تصميم بگيرم بخوابم، خوابم مي‌برد. در غير اين صورت، بيچاره مي‌شوم چون با توجه به سفرهاي زيادي که دارم، کمتر فرصت مي‌کنم هشت ساعت مداوم بخوابم و خواب‌هاي من بيشتر روي صندلي ماشين و هواپيما اتفاق مي‌افتد.
 اين سبک زندگي شما را خسته نمي‌کند؟
بالاخره زندگي همين است. سختي‌هاي زندگي، گنج آدم هستند. معناي زندگي در مبارزه با همين سختي‌ها نهفته است.
 بيشتر چه غذاهايي دوست داريد؟
خيلي اهل ادا و اصول در غذا خوردن نيستم اما غذاهاي خانگي را به غذاهاي بيرون ترجيح مي‌دهم. تقريبا همه غذاها را دوست دارم. مادرم خيلي در اخبار و مطالب پزشکي کنکاش مي‌کند. کتاب‌هاي طب سنتي مي‌خواند، هفته‌نامه سلامت مي‌خواند و راديو سلامت گوش مي‌کند. بنابراين غذاها در خانه ما خيلي سرخ نمي‌شوند، کم‌نمک و بدون چربي هستند. البته بعضي وقت‌ها من زبان به شکايت باز مي‌کنم و به شوخي مي‌گويم غذاها در خانه ما طعم غذاهاي بيمارستان را مي‌دهند. مدتي مادرم مدام مي‌گفت راديو سلامت گفته است نمک فشارخون را بالا مي‌برد و يا هفته‌نامه سلامت نوشته است....
 واکنش شما در مقابل اين حرف‌ها چه بود؟
مدتي از مادرم خواستم که راديو پيام گوش کنند!
 چون ترانه‌هاي شما را پخش مي‌کند؟
بالاخره هم ترانه‌هاي ما را پخش مي‌کند و هم ممکن است کمي در طعم غذاهاي خانه ما تغيير ايجاد مي‌شود. البته همان‌طور که گفته‌اند، بزرگ‌ترين نعمت سلامت است ولي ما تا وقتي که مريض نشده‌ايم، قدر آن را نمي‌دانيم. به‌طور معمول، انسان قدر چيزهايي را که دارد نمي‌داند. ما در مقابل سلامت خود مسوول هستيم. چون بيماري ما نه تنها کيفيت زندگي ما را تحت تاثير قرار مي‌دهد بلکه تحميل هزينه‌هايي نيز بر دوش جامعه و کشور است. من تا سن سيزده و چهارده سالگي، زمستان‌ها مدام سرما مي‌خوردم و...
 براي حفظ صدايتان چه مواردي را رعايت مي‌کنيد؟
مواردي مانند نخوردن آب يخ يا مصرف نکردن غذاهاي چرب را رعايت مي‌کنم. استنشاق هواي سرد نيز تاثير منفي بر صدا دارد.

 ترشي هم مي‌خوريد؟
مي‌خندد، وقتي که برنامه‌ نداشته باشم، ترشي هم مي‌خورم.
 اهل ورزش هم هستيد؟
من در دوران نوجواني دوره‌هاي رزمي را گذراندم ولي الان کمتر ورزش مي‌کنم. چون وقت نمي‌کنم. اما به شدت در حال برنامه‌ريزي هستم که ورزش را در برنامه روزانه خود بگنجانم.
تيتري براي اين گفتگو؟
«تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد»


 

نوشته شده توسط دل دیوانه در Mon 30 Jun 2008 ساعت 10:58 AM موضوع | لینک ثابت


دوست واقعی فقط خداست

                   

تصميم گرفتيم اين بار با اين مصاحبه به درونيات مجيد اخشابي نقبي بزنيم و با او گفت‌و‌گويي متفاوت انجام دهيم. با چهره‌اي كه طرفداران و منتقدان بسياري دارد و حرف‌هايش را (باور داشته باشيد يا نه) مي‌شود شنيد.

زندگي برايتان چيست، گل يا پوچ؟
اين‌طوري نيست؟ خب بعضي وقت‌ها گل است و خيلي وقت‌ها پوچ.

يعني زندگي يك بازي است؟
من تعريف خودم را از زندگي دارم. زندگي عرصة نقش‌آفريني ما انسان‌هاست. با اين تفاوت كه هر كس نقش خودش را بازي مي‌كند و نمي‌تواند بگويد ايهاالناس من آدم بدي نبودم و فقط نقش يك آدم بد را بازي كرده‌ام.

اين گل يا پوچ بودن زندگي چه حسي به شما مي‌دهد؟
عقل ما در برابر عقل كل هستي ناچيز است. اما به نظر من به هر انسان يك فرصت داده شده و ابزاري داده شده تا بتواند به وسيلة آن زندگي را اندازه‌گيري كند و آن عقل و درايت اوست.

قضيه فرق كرد، بالاخره زندگي دوتا دوتا چهارتاست يا گل يا پوچ؟
به هر حال سهم (تصميمات) ما در مقايسه با درايت پروردگار قابل قياس نيست. نسبتش همين است كه او به ما داده است. برخي از مسائل دنيا از نظر ما ملموس و قابل كنترل است، در اختيار ماست. آن‌جا زندگی دو دو تا چهارتاست. اما خيلي چيزها به سادگي همين بازي گل يا پوچ براي هر كسي اتفاق مي‌افتد، بدون هيچ پيش‌زمينه‌اي. يعني زماني، چيزي براي آدم انتخاب و تبديل به سرنوشت مي‌شود بدون هيچ مبنايي.

«كوچ». اين واژه چه حسي به شما مي‌دهد؟
ترس.

چرا؟
خب كوچ، زماني كوچ يك ايل است و زماني رفتن از سرايي به سراي ديگر. اين مسأله براي من هميشه با ترس همراه بوده‌است. اما نه ترس بد، بلكه ترس همراه با يك هيجان.

مرگ تلخ است؟
نه، من هيچ وقت مرگ را تلخ نمي‌دانم.

از مردن نمي‌ترسيد؟
نه. خيلي چيزها را توي دنيا دوست دارم اما هيچ‌گاه مرگ را تلخ نديده‌ام. البته براي خودم، نه ديگران.

هیچ وقت مرگ را حس کرده‌اید؟
بارها. بارها مي‌شده كه اين فرايند زودتر اتفاق بيفتد اما نيفتاده است.


مثلا؟


اوايل دوران دانشجويي‌ام بود كه از تنكابن به چالوس مي‌رفتم. ماشين خودم را همراه نبرده بودم. سوار يك سواري شدم. تصميم گرفتم تا رسيدن به مقصد استراحت كنم. بين خواب و بيداري متوجه شدم يك ماشين پيچيد جلوي ما.

راننده هر چقدر ماشين را منحرف مي‌كرد ماشين مقابل هم منحرف مي‌شد و به طرف ما مي‌آمد. به هم خورديم. ماشين ما همچنان حركت كرد و پس از آن به یک تير چراغ برق خورد. چند معلق زد و افتاده توي شانه خاكي جاده. بعد از آن به ديوار يكی از خانه‌هاي کنار جاده خورد و متوقف شد.

آن زمان فكر كردم كه حتما بلايي سرم آمده ‌است، اما بدنم گرم است و متوجه نمي‌شوم. فوري دست‌هايم و پاهايم را لمس كردم...

پس، از مرگ ترسيديد؟
ترسيدم نكند ديگر نتوانم ساز بزنم.خلاصه ماشين واژگون شد و ديوار آن خانه هم فرو ريخت. هيچ‌كس فكر نمي‌كرد كسي زنده از اين ماشين بيرون بيايد. شيشة شكستة پنجره را درآورديم و بيرون آمديم.

با خود گفتم زندگي هيچ ارزشي ندارد. من كه قرار بود بميرم پس براي چي امتحان بدهم. يك ماشين گرفتم و به سمت منزل برگشتم. چند دقيقه كه گذشت گفتم بروم منزل بگويم چه اتفاقي افتاده است. زندگي كه جريان دارد و من كه هنوز نمرده‌ام...

بعد متوجه شدید كه نه، زندگي مي‌ارزد.

بله و دوباره سوار شدم، آمدم و امتحانم را دادم. اين همان گل يا پوچي بود كه گفتم. مي‌توانست سرنوشت من همان‌جا تمام شود، اما خدا نخواست و هنوز ادامه دارد.

اگر يك روز از زندگي‌تان باقي مانده باشد چه كار مي‌كنيد؟
صبر مي‌كنم.

كه چه شود؟
آن يك روز هم تمام شود.

اين جواب از كسي كه روي دقيقه و ثانية زندگي‌اش برنامه‌ريزي مي‌كند قابل قبول نيست.
(خنده) خب بله. من فقط مي‌توانم صبر كنم، چون اگر قرار باشد توي آن يك روز تمام روزگار گذشته را جبران كنم كار احمقانه‌اي است، بنابراين بايد صبركنم تا اين يك روز هم تمام شود.

نمي‌زنيد به كوه؟
نه، شايد آن روز يك روز باراني باشد يا برف بيايد.

يعني آدمي كه فقط يك روز از زندگي‌اش باقي مانده از ترس برف و باران بيرون نمي‌آيد؟
بله. شايد آن يك روز هم از تو گرفته شود. من در آن يك روز اگر بتوانم از تجربه‌ها و دريافت‌هايم براي انتقال به ديگران مي‌نويسم.

تعريف شما از زندگي چيست؟
زندگي فرصت تمرين، ارائه و اجراي انسانيت است.

فكر مي‌كنيد چقدر شايستگي اين فرصت كه به شما داده شده است را داريد؟
شما سؤالاتي را كه بايد از خدا بپرسيد از من مي‌پرسيد.

اين سؤال هيچ وقت برايتان پيش نيامده‌است؟
من به محض اين كه آفريده شدم يقينا لياقت آفريده شدن را داشته‌ام و هر كس بهترين ارزياب خودش است.

خيلي‌ها شما را مي‌شناسند، چقدر اين سرشناس بودن شما را تغيير داد؟
پيش از شناخته شدن نسبت به افراد كمتري احساس مسؤوليت مي‌كردم و حالا اين مسؤولیت هزاران برابر شده است.

فقط؟
من فرق ديگري نكردم، اين مردم هستند كه تفاوت كرده‌اند. يك نفر را كه تا حالا نمي‌شناختند، حالا مي‌شناسند.

وجود اين همه تماشاچي چه تأثیری روي شما مي‌گذارد؟
من معمولا هميشه توي خودم هستم و اطراف در من تأثير نمي‌گذارد. اگر قرار است كنسرت بدهم فقط به كنسرتم فكر مي‌كنم. برايم اين كه چه كسي نشسته و كدام مقام الان توي سالن هست يا چند نفر آمده‌اند فرق نمي‌كند.

مي‌گويند همة آدم‌ها نقاب دارند. شما هم دارید؟
كي مي‌گويد؟

خيلي‌ها.
نه، ممكن است يك فرد زماني كه به همايشي دعوت مي‌شود پوششي داشته باشد كه با منزل فرق كند. اما من نمي‌توانم در منزلم طوري رفتار كنم که انگار 100 هزار نفر جلوي من نشسته‌اند. ولی اين نقاب نيست.

اين تلفن قديمي كه روي ميزتان است به ارث رسيده؟
يكي از دوستان هديه داده.

مثل اين كه به اشياي قديمي علاقة زيادي نداريد كه در منزل استفاده نمي‌كنيد؟
نه... چون براي اين‌جا هديه آوردند همين‌جا استفاده كرديم. البته قديمي نيست به شكل تلفن‌هاي قديمي ساخته شده است... ديجيتال است!

خب تعريفتان از دوستي كه ممکن است تلفن هم به آدم هدیه بدهد، چيست؟
«حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست/ که آشنا، سخن آشنا نگه‌ دارد.» دوست فقط خداست و بقيه هم اگر دوستي مي‌كنند شبه نمايشي و تمريني از دوستي با پروردگار است. دوست واقعي فقط خداست.

با اين تعريف كه دوست فقط خداست، خيالتان را که از بابت دوستي با ديگران راحت نكرده‌ايد؟
خيالم از اين بابت راحت مي‌شود كه بهترين دوستي‌ها و رفاقت‌ها را فقط از خدا انتظار داشته باشم.

يعني از دوستان زميني هیچ توقعي نداريد؟
آدم بايد ظرفيت‌هاي خودش و جامعه‌اش را بشناسد و اگر من توقعي كه از خدا دارم از يك دوست داشته باشم يقينا كار خطايي است. دوست واقعي خداست اما منكر مهر، محبت، عشق، صميميت و صفا كه يك انسان مي‌تواند در درون خودش داشته باشد، نيستم.

تا حالا چوب رفاقت با ديگران را خورده‌ايد؟
بله، دوستاني داشته‌ام كه بعدا متوجه شدم با يك نقاب روبه‌رو بودم.

چه كار كرديد؟
من يكي دو بار اين مشكل برايم پيش آمد. به شدت تعجب كردم و برايم باورپذير نبود. آن تجربه باعث شد ديگر توقعي كه بايد از خدا داشته باشم از كسي نداشته باشم و براي هر كسي جاي خطا بگذارم. توقعم به حدي باشد كه اگر يك روز ورق برگشت و دوست رفتار ديگري از خود نشان داد آن رفتار را محتمل بدانم.

در مقابل چه وسوسه‌اي نمي‌توانيد مقاومت كنيد؟
سؤال‌هايتان شبيه سؤالات نكير و منكر است. سؤالاتي كه بايد آن موقع جواب بدهم را الان داريد مي‌پرسيد... به هر حال هر چه كه تجربة آدم بالا مي‌رود، آستانة تحملش نيز بالاتر مي‌رود و ضريب خطايش كمتر مي‌شود. من الان چيزي از جنس ماديات و امور معمول در زندگي وسوسه‌‌ام نمي‌كند.

يعني هيچ‌وقت براي پول كار نمي‌كنيد؟
نه، وسوسة مالي ندارم. هميشه در برنامه‌هايم انگيزة معنوي در كنار انگيزة مادي اولويت داشته‌‌است. به هر حال من براي ادارة زندگي اجتماعي‌ام نياز به پشتوانة مالي دارم تا بتوانم مشكلاتم را به درستي حل كنم.

چي عصباني‌تان مي‌كند؟
نفاق، دورويي، نيرنگ و ريا. كساني كه با رياكاري رفتار مي‌كنند و ديگران را احمق مي‌پندارند.

در مقابل اين افراد چه مي‌كنيد؟
يك تصميم و ايجاد فاصله.

آخرين باري كه طلوع آفتاب را ديده‌ايد كي بوده‌ است؟
آخرين بار يكي دو هفته پيش بود كه تا صبح بيدار بودم. شايد من بيشتر از افراد ديگر طلوع آفتاب را مي‌بينم. براي اين كه خيلي مواقع بعد از طلوع خورشيد مي‌خوابم. يكي دو هفته پيش در ارتفاعاتي از كوه البرز بودم و آن‌جا طلوع آفتاب را دیدم. زيبايي آن، خواب را بر هر كسي حرام مي‌كرد.

صحنه‌آرايي بسيار زييابي بود؛ آسمان آبي و جنگل سبز. فكر مي‌كنم اگر قرار باشد خداوند دوباره اين صحنه را نقاشي كند آن را دوباره به همان شكل خواهد ‌آفريد.

شده توي جنگل كه راه مي‌رويد بزنيد زير آواز؟
بله.

كسي هم متوجه شده؟
بله.

چي گفته؟
هيچ. اما فكر مي‌كنم درختان به خودشان مي‌گويند: «تو ديگر كي هستي كه آرامش ما را به هم مي‌زني؟»

يادتان مي‌‌آيد كه كلاس اول چه كسي كنارتان مي‌نشست؟
بله، فكر مي‌كنم دوستي به نام علي يا محمدرضا ابراهيمي بود. اتفاقا خيلي دوست دارم ببينمش. هيچ وقت يادم نمي‌رود. يك روز پدرم فراموش كرده بود كه دنبالم بيايد. هوا تاريك شده بود اما او حاضر نشد مرا تنها بگذارد و به منزل برود.

چه كار مي‌كنيد با دوستي كه چند بار به موبايلش زنگ زده‌اید و جواب نمي‌دهد؟
ديگر به‌‌اش زنگ نمي‌زنم.

چه كار كنند دوستاني كه چند بار به موبايل شما زنگ مي‌زنند و پاسخ نمي‌گيرند؟
نشده به عمد پاسخ كسي را نداده باشم. اما بعضي مواقع دوستي مرا در برنامة زنده مي‌بيند و همان موقع زنگ مي‌زند و انتظار دارد كه پاسخ او را بدهم! يا شب خوابيده‌ام و تلويزيون برنامه‌اي را نشان مي‌دهد كه من ته‌اش خوانده‌ام زنگ مي‌زند تا به من خبر بدهد، يا تشكر كند و تبريك بگويد. اما دوستان نزديكم مي‌دانند من گرفتارم، زماني زنگ مي‌زنند كه من جواب بدهم.

آدم ساكتي هستيد، شده دوستانتان از سكوت شما اظهار شكايت كنند؟
بله.

تا حالا به كسي حسادت كرده‌ايد؟
نه، ممكن است کارم را با کسی که سنتور خيلي خوب بزند مقايسه كرده باشم و سعي كنم كارم را در آن سطح بالا ببرم. اما اين كه بخواهم به هر طريقي رقيب را از ميدان به در كنم نبوده. هيچ‌وقت.

چه نمره‌اي به خودتان مي‌دهيد؟
چي بگويم. بيست، ده، صفر... نمي‌دانم ولي به هر حال رد نمي‌شوم.


 


 

نوشته شده توسط دل دیوانه در Wed 25 Jun 2008 ساعت 11:13 AM موضوع | لینک ثابت


ولادت بانوی دو عالم حضرت زهرا (سلام الله علیها)برهمگان مبارک

  تقدیم به مادر آقای اخشابی وهمه مادران مهربون

              

مجید اخشابی:مادرم همه دارایی من است.

نوای سازت در گوشش پیچید.تو زندگی او را نواختی.تو به او آموختی جز برای عشق نباید نواخت.ساز تو قلبت بودولالایی تو زیباترین شعر. او امروز می نوازدوصدایش بوی عشقی را می دهد که تو به او آموختی. او امروز می خواند از همان عشقی که از کودکی بی وقفه نثارش کردی.او امروز با حرفهایش زندگی می بخشد همانطور که تو با به دنیا آوردن او به او زندگی بخشیدی. از آن روز که مادر شدی حسادت ملائک را بر انگیختی.آنها با نماز ودعا عبادت میکنند وتو با عشق پاکت.

در آسمان آبی دلم،جایی برای ابرها نیست

مادرم!دعایم کن که با دعایت،دلم خانه دردها نیست

                   مادرم روزت مبارک

                                          


 

نوشته شده توسط دل دیوانه در Mon 23 Jun 2008 ساعت 4:47 PM موضوع | لینک ثابت


موسیقیدانها رنگ و بوی موسیقی بومی را در آثار خود حفظ کنند

                              

 

"مجید اخشابی"، آهنگساز، نوازنده سنتور و خواننده ضمن بیان این مطلب افزود: اگرچه استادان مسلم موسیقی سنتی باید در این زمینه نظر بدهند و چالش های امروز موسیقی سنتی ما و دلایل جذب نشدن جوانان را بررسی کنند، اما از آنجا که همیشه من مبنای کارم را روی موسیقی سنتی بنا کرده ام، می دانم که باید ریشه ها را در موسیقی حفظ کرد. وی که در حال حاضر بیشتر در آثارش از تم های موسیقی تلفیقی استفاده می کند، ادامه داد: باید تلاش کرد تا گام های موسیقی سنتی و تم های آن را در تمام سبک های موسیقی گنجاند و اجازه نداد تا اینها از بین بروند، تنها موسیقیدانان هستند که می توانند جلوی این اتفاق ناگوار را بگیرند.اخشابی خاطر نشان کرد: در این میان وظیفه موسیقدانانی که فعالیتشان محدود به موسیقی سنتی است و در این زمینه تخصص بیشتری دارند، سنگین تر است، چون این استادان هستند که نبض موسیقی را در دست دارند و باید پاسدار آن باشند. ما ناگزیر از حرکت کردن همراه با زمان حال هستیم و این هنرمندان باید راه های به روز شدن و هر چه جذاب تر کردن آن را جستجو کنند.وی در پایان گفت : معتقدم همانطوری که باید هر موسیقی که در دنیا نواخته می شود، معرف منطقه آن باشد، موسیقیدانان ایرانی هم باید به گونه ای آثارشان را ارائه کنند که این رنگ و بو و رگه ها و تم های موسیقی ایرانی در آن متبلور باشد.


 

نوشته شده توسط دل دیوانه در Sat 21 Jun 2008 ساعت 4:38 PM موضوع | لینک ثابت


آوای دلدار

               

 کنار دلدارم نشستم تا به سخنانش گوش فرا دهم.گوش جان سپردم وکلامی برزبان نراندم.احساس می کردم طنین آوایش را چنان نیرویی است که همچون تندر،در دلم لرزش افکندوبند بند وجودم را از هم بگسلد.جانم در فضای بی کران به پرواز در آمده بودوهستی را چون رویایی،وکالبد را همچون زندانی تنگ،مینگریست.طنین دلدارم را جادویی شگفت درآمیخته بود که احساساتم را دگرگون کرد.من به آوای او چنان سر خوشم که از هر سخن دیگر بی نیاز...

آوایش را می شنیدم که همراه برخی واژه ها،آه از دل برمی کشیدوبا برخی دیگر،لبخند میزد،می شنیدمش که گاه با واژگان بریده سخن می گفت،گاهی نیز باعبارات پیوسته وزمانی هم با کلماتی که نیمی از آن،میان لبانش برجا میماند.بادیده گوش،تاثیرفرح بخش دلدارم را می دیدم وبه جای آن که در محتوای کلامش تامل کنم،درون مایه احساسش را که به آوای جان در موسیقی متبلور بود،در می یافتم.

کنار شخصی که خدا اورا نوای خوش عطا فرموده واسرار نغمه سرایی ونوازندگی به او الهام کرده،نشستم وشنوندگانی را پیرامون او دیدم که فروتنانه گوش فرا داده،نفس در سینه حبس کرده،به آرامش رسیده وهمچون سرایندگانی که در برابر نیرویی برتر ونهان گوی سر فرود آورده اند،به او خیره مانده تا آنکه سراینده،نواختن به پایان بردوشنوندگان،آهی ار ژرفای دل کشیدند.

ای فرزند جان وای زاده محبت! ای سبوی تلخی ها وشیرینی های دلدادگی! ای شکوفه شادمانی! ای رایحه برخاسته از دسته گل احساسات! ای زبان عاشق پیشگان وای باز گوینده اسرار دلدادگان! ای که از احساسات نهفته،مروارید اشک می سایی.ای الهام بخش سرایندگان وای نظم دهنده رشته های وزن وقافیه! ای لرزشهای منتشر شونده در فضا که تبلور روح را با خود به همراه می بری وای دریای لطافت و مهر!جان خویش را به دست امواج تو می سپارم ودلم را در ژرفای تو به ودیعه می نهم.   


 

نوشته شده توسط دل دیوانه در Tue 17 Jun 2008 ساعت 10:40 AM موضوع | لینک ثابت


آقای اخشابی در جرگه مطبو عاتی ها

                         

 مجید اخشابی تا چندی دیگر به عنوان صاحب امتیاز و مدیر مسئول        یک مجله به جرگه مطبو عاتی ها خواهد پیوست.او که ماهها قبل تقاضای اخذ مجوز برای انتشار نشریه را به وزارت ارشاد داده منتظر صدور این مجوز است تا کار را شروع کند.

وای دوستای گلم دعا کنید تا به ایشان هر چه زودتر مجوز داده شود.

 


 

نوشته شده توسط دل دیوانه در Sat 14 Jun 2008 ساعت 12:12 PM موضوع | لینک ثابت


خانه سودا

                     

دانلود خانه سودا (تصویری)

دانلود خانه سودا(صوتی)


 

نوشته شده توسط دل دیوانه در Wed 11 Jun 2008 ساعت 11:49 AM موضوع | لینک ثابت


پرواز با خورشید

                                        

بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز

بنشینم و از عشق سرودی بسرایم

آنگاه به صد شوق چو مرغان سبکبال

پر گیرم از این بام و به سوی تو بیایم

خورشید از آن دور از آن قله پر برف

آغوش کند باز همه مهر -همه ناز

سیمرغ طلایی پروبالی است که چون من

از لانه برون آمده دارد سر پرواز

پرواز به آنجاکه نشاط است و امیدست

پرواز به آنجا که سرود است و سرور است

آنجاکه سراپای تو در روشنی صبح

رویای شرابی است که در جام بلور است

آنجا که سحر گونه گلگون تو در خواب

از بوسه خورشید چو برگ گل ناز است

آنجاکه من از روزن هر اختر شبگرد

چشمم به تماشاوتمنای تو باز است

من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است

راه دل خود را نتوانم که نپویم

هر صبح در آیینه جادویی خورشید

چون مینگرم او همه من -من همه اویم

او روشنی و گرمی بازار وجود است

درسینه من نیز دلی گرمتر از اوست

ما آتش افتاده به نیزار ملالیم

ما عاشق نوریم وسروریم وصفاییم

بگذار که سرمست و غزلخوان من وخورشید

بالی بگشاییم وبه سوی تو بیاییم

 


 

نوشته شده توسط دل دیوانه در Sun 8 Jun 2008 ساعت 3:20 PM موضوع | لینک ثابت


مجید اخشابی-موسیقی و خاطرات

لبخند میزند اما محال است بتوانیدپشت لبخندش چیزی را پیدا کنی که تو را برساند به محدوده های پنهان شخصیتش.پشت این لبخندهای سنجیده او آدم حسابگری نشسته که به تک تک کلماتش فکر می کند.حواسش هست که همه چیز کامل باشد:جمله بندی-لحن ومهم تر از آن مفهوم کلامش.چیزی که برایمان تعریف میکند این است:یک مرد آرام-موسیقیدانی سر به کار-پسر خوب خانواده که به هر شکل رضایت خانواده را جلب می کند-هنر مندی که سعی میکند به توقعات مردمش احترام بگذارد والبته پسر نوجوان مخترعی که شیطنت های علمی می کرده وخانواده همه جوری پایه اش بوده اند.به هیچ ماجرایی اشاره نمی کند.انگار زندگی اش مسیر رود روانی است که هرگز طغیان را تجربه نکرده است.

چرا خواننده های ما این قدر تماس میگیرندو میگویند با آقای اخشابی مصاحبه کنید؟

نمی دانم...این را باید از خودشان پرسید.به نظز من در وهله اول دلیلش لطف و مهر الهی است که باعث شده من چنین جایگاهی پیدا کنم وبعد مهربانی ولطف همین مردم.این رفتارو محبت مردم باعث نیکبختی و خوشحالی من است.

فکر میکنید مردم از چه چیزی در صدای مجید اخشابی خوششان می آید؟

خب من از خیلی وقت پیش یاد گرفتم که تمام فکر و ذهن واستعدادم مال مردمی باشد که دوستم دارند وصادقانه به من ابراز احساسات میکنند.خیلی وقتها هم آن جوری زندگی کرده ام که آنها دوسن دارند واز من توقع دارند.در واقع هدایت آنها باعث شد که من مسیرم را تعیین کنم وچیزهایی را یاد بگیرم که محبت آنها را به من بیشتر می کند.

مگر مردم چه توقعی از یک هنرمند دارند؟

زندگی هنرمند از کارش جدا نیست وبر عکس.مردم دوست دارند هنرمندان همان شخصیتی را داشته باشند که مخاطبشان دوست دارند. من از روز اولی که وارد این عرصه شدم فهمیدم که مردم از هنرمند توقع دارند.شیوه وروش زندگی چیزهایی است که هنرمند از مردمش یاد میگیرد این چیزها را در کلاس ودانشگاه یاد نمی دهند این چیزها را می شود در کنسرتها وواکنش های مردم دید.البته نه اینکه قرار باشد خودم را در تنگنا قرار دهم اما سعی میکنم توقعات منطقی مردم را برآورده کنم.

فکر میکنید مردم چقدر به خاطر شخصیتتان شما رادوست دارند؟

من از خیلی وقت پیش که خودم را شناختم بر این باور بودم که شخصیتم مورد توجه قرار بگیرد نه قیافه ام.بعدها هم که حرفه ای تر شدم فهمیدم که هنرمند باید شخصیتش محبوب باشد.تصویری که خدا از آدم نشان می دهد آینه درونش است. اما متاسفانه ما زبان نشانه ها را بلد نیستیم.

خیلی ها می گو یند هنرمند بودن باعث یک جور غیر عادی بودن می شود مردم هم فکر می کنند که هنر مندها زندگی معمولی و عادی ندارند و زندگی هنر مندها هم خیلی وقتها همین را نشان می دهد. شما هم با مردم دیگر فرق دارید؟

من هم این چیزی را که شما می گویید شنیده ام و خیلی وقتها هم دیده ام اما تعبیرم این بوده که شاید چون هنرمند خیلی به مسایل هنریش توجه می کند و در گیر رقابت می شود ممکن است در خیلی عرصه ها مطابق با هنجارها نباشد و همین باعث شود که معدل رفتارش خوب نباشد.

شما خودتان چقدر آدم عادی ای هستید؟

من هم برای زندگی اجتماعی خیلی وقت ندارم.شاید اگر کسی به من توجه کند می بیند که من در همه کار هایم مثل غذا خوردن وخوابیدن و...بی نظمی دارم.یعنی وقتی برای کاری وقت زیادی را اختصاص می دهی موجب می شود عادی بودن ودقت آدم از بین برود.

از عالم موسیقی بیرون نمی روید؟

نه...البته من آدمی نیستم که رندگیم یک بعد داشته باشد اما دنیای بزرگ من موسیقی است.صدای متن زندگی من موسیقی است.خیلی وقتها فکر کردن ودر عمق ذهن چیزی را با فکر جستجو کردن برایم اوج لذت است.کشف رابطه با خدا ودیدن اینکه او همیشه جلوتر است وهمیشه برای دیدنش دیر می رسی از هر چیزی یا مثلا زندگی کردن به روشی که آدم بفهمد دارد چه میکند.خلاصه اینکه زندگی با موسیقی متن لذت بخش تر است.

زمانی که کاری ندارید چه کار می کنید؟

فکر میکنم-می خوابم- مطالعه میکنم.چون به زحمت وقت مطالعه کردن پیدا می کنم برایم خیلی لذت بخش است.کتاب های فلسفی می خوانم.کتاب خواندنم دوره ای است.الان هم اهل خانه کتاب های مرا نباید به هم بزنند.چند تا کتاب را همزمان می خوانم وکتاب را یک وری می گذارم روی زمین تا بعد دوباره بروم سراغش.

خانواده تان از شما راضی هستند؟

این طور که از قراین معلوم است راضی اند.اما به هر حال از من توقع دارند با وجود نا هماهنگی ها-بی نظمی ها وفشردگیهای کارهایم برای خانواده وقت بگذارم.هنوز هم شکل زندگی من برای مادرم قابل درک و قبول نیست اما ایشان با درک بالایشان بامن همراهی می کنند.


 

نوشته شده توسط دل دیوانه در Mon 2 Jun 2008 ساعت 10:58 AM موضوع | لینک ثابت